بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

مکان های گردشگری آرام بخش در دنیا

مکان های گردشگری آرام بخش در دنیا

سوئیس بهترین مکان برای گردشگران

با بخش گردشگری مجله اینترنتی بیست ستون همراه باشید

سایت خارجی “تریب ادوایزر” تعدادی از مقاصد گردشگری آرام را در سه قاره جهان پیشنهاد کرده است که به عنوان آرام ترین مقصد گردشگری برای توریست ها می باشد .

اگر می خواهید به مقصدی آرام و زیبا سفر کنید و به دور از هیاهوی زندگی شهری تعطیلات تان را سپری کنید با ما همراه باشید تا با آرام ترین مقاصد گردشگری جهان آشنا شوید . در واقع این مناطق برای افرادی مناسب است که می خواهند برای آرامش اعصاب خود به کشوری بکر و زیبا و البته آرام سفر کنند .

منطقه یونگفرائو در سوئیس

این منطقه ی طبیعی زیبا در کوه های آلپ در کشور سوئیس قرار دارد که با دارابودن آبشارها و دریاچه های زیبا و طبیعی حس آرامش را به انسان القا می کند . سوئیس از جمله کشورهایی است که هر ساله توریست های زیادی را به خود جذب می کند و با داشتن 1500 دریاچه منبع عمده تامین آب قاره اروپا می باشد. کوهنوردان ، گردشگران ، دوچرخه سواران کوهستان زیادی به این منطقه سفر می کنند تا از زیبایی های آن بهره مند شوند .

 

پارک ملی آرنال در کاستاریکا

پارک ملی آتشفشانی آرنال روی گدازه های آتشفشانی آتشفشان آرنال قرار دارد و با گونه های مختلف گیاهی و جانوری، تپه های زیبای رنگی و دریاچه هایی در نوک قله چشم انداز آرام و زیبایی فراهم کرده است. کاستاریکا علاوه بر جاذبه های طبیعی ، آثار تاریخی زیادی از دو تمدن مایا و آزتک را در خود جای داده است که گردشگران زیادی را از سراسر جهان به خود جذب می کند .

 

دره لوریا در فرانسه

دره لوریا در کشور فرانسه قرار دارد که محل جنگ های رومیان بوده است . این دره با نام باغ فرانسه شهرت دارد و به خاطر رویش صدها گونه گل زیبا به شهرت رسیده است . فرانسه یکی از بهترین مقاصد گردشگری جهان می باشد و شهر پاریس به عنوان زیباترین شهر جهان می باشد که گردشگران زیادی از کشورهای انگلیس ، بلژیک و هلند به خود جذب می کند .

 

منطقه لاپونیا در فنلاند

منطقه لاپونیا با جنگل های کاج، دریاچه های زیبا، جنگل های توندر شناخته می شود که برای تماشای شفق قطبی، ماهیگیری، قایق های کایاک در رودخانه ها و دوچرخه سواری کوهستان منطقه ی مناسبی می باشد. فنلاند توانسته گردشگران زیادی را خصوصا از کشورهای آسیایی جذب کند. کشور فنلاند تابستان های درخشنده و زمستان های خیلی تاریک دارد که فصل تابستان در این کشور گرم وکوتاه و فصل زمستان سرد و بلند می باشد.

پارک ملی جاسپر در کانادا

پارک جاسپر یکی از بزرگترین پارک های کوهستانی در کشور کانادا می باشد که با کلبه های چوبی، گونه های متفاوت خرس، گرگ، روباه، یوز پلنگ، گوزن، دریاچه های زیبا، جنگل های کاج، جنگل های توندرا زیبایی خاصی دارد و هر ساله گردشگران زیادی را به خود جذب می کند. کانادا آب و هوای سرد و معتدل دارد و یک منطقه ویژه برای کسانی است که می خواهند به طبیعت زیبا سفر کند. از مناطق طبیعت گردی کانادا می توان به جنگل های تایگا و آبشار نیاگارا اشاره داشت.

منبع: بیست ستون

تعریف طلاق و انواع آن

طلاق

طلاق در سراسر حياط بشر روند رو به رشدي را طي کرده است. به خصوص امروز با گسترش و فراگير شدن صنعت و تکنولوژي که شهرنشيني از پيامدهاي آن بوده طلاق به امري رايج مبدل شده که از قبح آن نيز کاسته شده است. هر چه به گذشته هاي دورتر مي رويم شاهديم که از فرآيند حقوقي و قانوني طلاق و پيچيدگي هاي مرتبط به آن کاسته مي شود. و گويا اولين قانون مدون مرتبط با طلاق به دوره حمورابي باز مي گردد. نگاهي به اين قانون و دستورات آن بيانگر اين واقعيت است که در طلاق و جدايي همسران نيز مانند ساير موارد حق تنها با مردان بوده و زنان از هيچ نوع حقوق قانوني و اجتماعي برخوردار نبوده اند. با ورود به عرصه هاي جديدتر مدنيت و پيدايش قانون و اديان آرام آرام دستورات ديني و اجتماعي بيشتري در مورد حقوق هر کدام از زوجين به هنگام ازدواج و طلاق صادر شد که سعي شده تا مسائل بيشتري در آن ها رعايت گردد. در هر صورت روحيه مرد سالارانه و پدر مآبانه حاکم بر جوامع بشري در آن عصرها اجازه اينکه بسياري از دستورات قانوني و حتي شرعي رعايت گردد را ندادند. قوانين عرفي و بومي جاي دستورات ديني را هم گرفته اند. تا جاييکه ما شاهديم در برخي از مناطق از کشورمان ازدواج هاي اجباري درون عشيره اي و طايفه اي رايج مي باشد.

با وجود اين طلاق در بسياري از کشورها چنان شيوع پيدا کرده که امروزه زوج هاي جوان به راحتي سخن از جدايي مي زنند و به سرعت از هم جدا و اقدام به ازدواج مجدد مي نمايند. گسترش تکنولوژي که همراه با استيلاي فرهنگ شهر نشيني و استفاده از رسانه ها بوده و بسياري ستاره هاي دنياي سينما، ورزش، مد و … به عنوان الگوهاي زندگي جوانان مطرح مي شوند زشتي اين عمل را نزد جوانان و حتي خانواده ها از بين برده است.

نکته اي که لازم مي آيد در اينجا يادآوري شود بحث مربوط به اشتغال زنان مي باشد هر چند اشتغال زنان از نظر اقتصادي کمک به وضع معيشت خانواده بود اما جدايي زنان از محيط خانواده، ارتباطات اجتماعي گسترده تر، آگاهي از توانايي ها و قابليت ها بر فرو ريختن ترس از برخورد با مشکلات اقتصادي و بسياري از دلايل ديگر از اين گروه زنان را به حق خواهي و استقلال شخصيت رهنمون شدند. لذا زناني که به نوعي درگير در فعاليت اي اقتصادي بيرون از خانه بودند ديگر به مانند گذشته تسيلم خواسته ها و هنجارهاي پدرسالارانه مردان نمي شدند، البته اين امر امروزه نيز شدت بيشتر ي گرفته است به اين معنا زنان شاغل خود را در بسياري از حوزها برابر با مردان تصور مي کننداين بدين معناست که فرايند طلاق در خانواده هاي امروزي امري رايج و عامه پسند است چرا که به نظر آنها طلاق کانالي است که از طريق ان زنان و مردان مي توانند خود را از تأثير جانکاه خانواده نجات دهند.

مطالعه آماري طلاق حاکي از آن است که از سال 1365 تا 1370 بيشترين ميزان طلاق مربوط به 1370 39336 مورد و کمترين آن مربوط به 1367 با 33114 مورد بوده است. ميزان وقوع طلاق را به شيوه ي ديگري هم مي توان بررسي کرد و آن مقايسه نسبت طلاق به ازدواج در طول يکسان است بر اساس آمار نسبت طلاق به ازدواج طي سال هاي 68 تا 80 به ترتيب 10.3 و 9.6  و 9.1 و 7.4 و 8.3 و 88 و 7.75 و 7.74 بوده است.

اما طلاق به تنهايي و اين که باعث جداي دو نفر از هم و فروپاشي همبستگي يک نهاد اجتماعي مي گردد مورد بحث ما نيست هدف بررسي اثرات اين فروپاشي بر جامعه است. آسيب هاي اجتماعي ضمن اينکه هر کدام خود موجب ايجاد مشکل براي فرد يا جامعه مي گردند در صورتي که با آنها عقلاني و منطقي برخورد نشود موجب پيدايش آسيب هاي فراوان ديگري مي گردند و به همين شکل موجب گسترش ناهنجاري هاي اجتماعي مي شود. در قسمت بعدي پديده طلاق تعريف خواهد شد که درک روشنتري از آن به تصوير کشيده شود.

1) تعريف طلاق

طلاق در لغت به معناي رها شدن از عقد نکاح و پديده اي است قراردادي که به زن و مرد امکان مي دهد تا تحت شرايطي پيوند زناشويي خود را از هم گسيخته، از هم جدا شوند (ستوده،1386: 82 ). به عبارتي ديگر طلاق انحلال يک ازدواج رسمي در زماني است که طرفين آن هنوز زنده اند و بعد از آن آزادند تا دوباره ازدواج نمايند به بيان ديگر طلاق شيوه نهادي شده اختياري پايان يک ازدواج است(کوپر،1986: 208). بنابراين چيزي که در تعاريف بالا مشهود مي باشد اين است که طلاق نيز به مانند ازدواج امري قراردادي و حاصل توافق طرفين مي باشد و بنابر عقيده بعضي از متفکران از جمله ولتر فيلسوف فرانسوي عصر روشنگري به همان اندازه که ازدواج براي زندگي انسانها ضروري است در شرايطي خاص طلاق نيز به همان اندازه براي آنها ضروري مي باشد.

2) انواع طلاق

انواع طلاق از ديدگاه ها و اهداف مختلف قابل بررسي مي باشند با وجود اين از ديدگاه جامعه شناسي دو دسته طلاق داريم:

الف) طلاق آشکار

در اين نوع طلاق خانواده ها به صورت کاملاً رسمي و با رعايت تشريفات قانوني از هم جدا مي شوند و ازدواج خود را باطل مي کنند. در اين نوع از طلاق امکان ازدواج مجدد براي هر دو طرف وجود دارد.

ب) طلاق پنهان

از نظر رواني و فکري و آشفتگي هاي دروني زندگي و بار منفي حاصل بر افراد خانواده تمام شرايط نوع آشکار را دارد تنها تفاوت آن در اين است که به دلايل مختلفي مانند ترس از بحران اقتصادي، به خاطر فرزندان، سرکوفت هاي خانواده، مشکلات اجتماعي و … دو طرف يکديگر را تحمل مي نمايند.

هر چند دو نوع طلاق هاي گفته شده مضرات و خطرات فراواني براي زندگي خانواده و جامعه دارد ولي در عين حال مزيت طلاق آشکار در آزاد کردن هر کدام از طرفين و اجازه تشکيل يک زندگي جديد است هر چند که اصل طلاق مذموم و غير قابل دفاع است اما چون بشر ممکن است در فرآيند انتخاب دچار مشکل و اشتباه شده باشد طلاق آشکار به وي امکان بازسازي خود و يک زندگي جديد مبتني بر علايق با دقت بيشتر را مي دهد در عين حال در اين نوع از طلاق فرزندان بدون يک يا هر دو والدين بايد زندگي کنند که اين امر به دليل کاهش ابعاد نظارت وکنترل اجتماعي مي تواند هم در ابعاد روحي و رواني باعث شکست فرزندان شود هم در ابعاد اجتماعي. اين نوع طلاق ها براي زوجيني که از هم جدا مي شوند دو وجه کاملاً متضاد دارد از يک سو موجب آزادي آنها از يک زندگي ناخواسته و در نهايت ايجاد زمينه اي براي آغاز يک زندگي دلخواه و ايده آل مي گردد و به عبارتي از اين که باقي عمرشان هدر رود جلوگيري مي نمايند از سوي ديگر طلاق و جدايي در فرهنگ ما و بسياري از کشورها و حداقل در ذهنيت خود افراد يک شکست تلقي مي گردد که جداي از مشکلات فردي موجب سر افکندگي اجتماعي هم مي گردد اين مساله به همراه مشکلات شخصي که پس از طلاق اتفاق مي افتد اثرات سويي را بر طرفين مي گذارد.

از سوي ديگر طلاق پنهان نيز دو اثر کاملاً متضاد مي تواند داشته باشد اول اين که به هر حال کانون خانواده يک پيوستگي ظاهري دارد و فرزندان از بلاي تک والدي شدن و کاهش کنترل و نظارت اجتماعي در امان هستند، همچنين براي زوجين امکان ايجاد مصالحه وجود دارد و اگر يکي از زوجين مشکل اقتصادي هم داشته باشد قابل تحمل مي شود.

اما اشکال بزرگ تر اين نوع طلاق ها که همراه با سکوت سنگين و کشنده حاکم بر فضاي خانواده است از بين بردن فرصت هاي بهتر زيستن براي هر يک از طرفين و يا رسيدن به بن بستي که ممکن است به روش بدتر از طلاق براي حل آن دست زنند مي باشد. همچنين اين نوع برخوردهاي نامناسب هم زن و شوهر و هم فرزندان را در معرض آسيب هاي رواني فراواني قرار مي دهد و بسياري از کارکردهاي خانواده را مختل و دستخوش تغيير مي نمايد.

نظریه‏های مربوط به خشونت و پرخاش‌گری

نظریه‏های مربوط به خشونت و پرخاش‌گری

در حوزه علوم انسانی و اجتماعی سه رهیافت عام در مورد تبیین خشونت و پرخاش‌گری وجود دارد که به گونه‏ای خاص به خشونت و پرخاش‌گری ورزشی نیز تعمیم داده شده‏اند. این سه رهیافت را می‏توان رهیافت‌های زیست‏شناختی، روان‏شناختی و جامعه‏شناختی نام نهاد (محسنی تبریزی و رحمتی، 1381).

1) رهیافت زیست‏شناختی

کهن‏ترین و شناخته‏شده‏ترین تبیین در مورد پرخاش‌گری و خشونت انسان معطوف به این نگرش است که انسان به دلیل طبیعت‏زیستی‏اش تا حدودی برای ارتکاب خشونت «برنامه ریزی» شده است. به رغم پیروان این دیدگاه بدبینانه، انسان مانند بسیاری دیگر از انواع حیوانی دارای سائقی فطری برای دست یازیدن به خشونت و پرخاش‌گری است که تنها هراس از تنبیه آن را مهار می‏سازد. رهیافت زیست‏شناختی در قالب چند تئوری به تبیین منشاء خشونت و پرخاش‌گری انسان پرداخته است که مطرح‏ترین آن‌ها، موسوم به «تئوری رفتار غریزی» است (محسنی تبریزی و رحمتی، 1381).

 

الف)تئوری رفتار غریزی

تئوری رفتار غریزی با نام فروید و لورنز پیوند خورده است. به زعم فروید کلیه رویدادها و فعالیت‌های انسان-کنش‌ها، اندیشه‏ها، احساسات و آرمان‌ها تحت حاکمیت و تعیین نیروهای غریزی قدرتمند، به ویژه نیروی جنسی و پرخاش‌گری قرار دارند. فروید انسان را موجودی اساساً مکانیکی در نظر می‏گیرد که قوانین طبیعی مشابه با سایر موجودات زنده بر رفتار او حاکم است‌ (جیل و زیگلر[1]، 1992).

به نظر فروید، رفتار انسان بر اساس قانون بقای انرژی و از طریق نوع منحصر به فردی از انرژی تحریک می‏شود. به نظر وی، جلوه‏های ذهنی انگیزش‌های فیزیکی به شکل آرزوها جلوه‏گر می‏شوند که همان غرایزند. غرایز نشانگر حالتی ذاتی هستند که در پی تخلیه تنش‌ها می‏باشند. کلیه فعّالیت‌های انسان مانند فکرکردن، یادآوری و خواب توسط غرایز تعیین می‏شوند و به تعبیر فروید، غرایز «علت غایی کلیه فعّالیت‌ها» به شمار می‏آیند. فروید با اذعان به وجود احتمالی غرایز بی‏شمار، دو دسته از غرایز را تحت عنوان غریزه بقا و غریزه مرگ به عنوان غرایز اصلی تشکیل‏دهنده طبیعت بشر در نظر می‏گیرد. غریزه بقا دربردارنده نیرو‌هایی است که در جهت حفظ و بقای فرایند‌های حیاتی عمل می‏کنند و ضامن تکثیر نوع بشر هستند. به نظر وی، انسان با یک غریزه مرگ نیز زاده می‏شود و این غریزه هنگامی که معطوف به درون گردد به صورت تنبیه و مؤاخذه خود ظاهر می‏گردد و در موارد افراطی منجر به خودکشی می‏شود. این غریزه هنگامی که متوجه برون گردد به صورت خصومت، خشونت، آزار و اذیت، تخریب و قتل تجلی می‏یابد. غریزه بقا با قرار گرفتن در برابر غریزه مرگ خصلت خود ویران‌گری را متوجه بیرون و دیگران می‏کند. به نظر فروید، انرژی ویران‌گر از طریق فعّالیت‌های مجاز اجتماعی مانند بازی‌ها و فعّالیت‌های ورزشی تخلیه می‏شود و یا اینکه از طریق پرخاش‌گری، معطوف به دیگران می‏شود‌ (مایرز[2]، 1994).

لورنز[3] مانند فروید بر این باور است که انسان دارای میل طبیعی به ارتکاب خشونت است. رفتار در وهله نخست نتیجه یک انگیزه عمده درونی به سوی عمل است نه عکس العمل در برابر شرایط طبیعی و تنها یک محرک طبیعی این عمل را آزاد می‏کند. لورنز استدلال می‏کند که انسان‌‌‌ها مانند سایر انواع حیوانات دارای غریزه‏‌‌های پرخاش‌جویانه هستند. به عنوان مثال، هر انسانی به طور طبیعی تمایل به حفظ سلامتی و دارایی‌های خویش دارد. پرخاش‌گری اساساً از یک غریزه موروثی جنگیدن سرچشمه می‏گیرد و در جریان تکامل، به خاطر سودمندی‌های فراوانی که دارد پرورش و توسعه می‏یابد. مثلاً جنگ سبب پراکندگی جمعیت در عرصه‏ای گسترده‏تر می‏شود و به این‏ترتیب حداکثر بهره‏برداری از منابع طبیعی موجود را میسر می‏کند‌ (بارون و بایرون[4]، 1994).

به زعم لورنز، هنگام چاره‏اندیشی در مورد کنش‌های خشونت‏آمیز در جامعه، به جای غفلت از غریزه‏های طبیعی باید به محیط‌های مهارشده‏ای توجه داشت که مجال و فرصت تخلیه پرخاش‌گری را در بستر اجتماعی مناسب و سودمندی فراهم می‏سازند. نکته تأمل برانگیز در دیدگاه لورنز این است که انرژی پرخاش‌جویانه در افراد انسانی پیوسته در حال انباشت است و در نهایت باید تخلیه شود و هر چه این انرژی بیشتر متراکم شود با شدت بیشتری تخلیه می‏شود. به نظر وی جامعه باید از طریق ابزارهای مجاز و پذیرفته‏شده‏ای مانند شرکت در رقابت‌‌ها و فعّالیت‌های ورزشی مجراهای مناسب برای تخلیه این انرژی را فراهم سازد تا از تخلیه آن به شیوه‏های نامناسب جلوگیری به عمل آورد. لورنز معتقد است همانگونه که یک حیوان گرسنه پس از غذا خوردن سیر می‏شود، تخلیه و تجلّی ضابطه‏مند پرخاش‌گری نیز منجر به ارضای نیاز به پرخاش‌گری در انسان می‏گردد (فلدمن[5]، 1993).

از دید وی چنانچه انباشت خود به خودی غریزه پرخاش‌گری در دستگاه عصبی از راه پرخاش‌گری تخلیه نشود یا در مسیرهای دیگری قرار نگیرد، فوران انفجارآمیز خشونت می‏تواند حتی بدون وجود محرک‌های بیرونی قابل مشاهده نیز رخ دهد. از این‏رو، لورنز «مسیرهای دیگر» را بسیار ضروری و مورد نیاز می‏داند. به بشر متمدن امروزی از اینکه نمی‏تواند سائق پرخاش‌گری‏اش را به میزان کافی تخلیه کند در رنج است (برکویتز، 1986). لورنز برخلاف فروید که غرایز مرگ و زندگی را نیروهای متعارض با یکدیگر در نظر می‏گرفت، تمایل به بقا و زندگی را با تمایل به پرخاش‌گری کاملاً سازگار می‏داند (برم و کاسین[6]، 1993).

ب)تئوری زیست‏شناختی اجتماعی

دیدگاه دیگری که در مجموعه تئوری‌های مربوط به رهیافت زیست‏شناختی جای می‏گیرد، دیدگاه زیست‏شناسان اجتماعی است. زیست‏شناسان اجتماعی با الهام از بحث‌های زیست تکاملی بر این باورند رفتارهایی که به افراد کمک می‏کند تا ژن‌های خود را به نسل‌های بعدی منتقل کنند، به تدریج در نوع انسانی رواج می‏یابند. از آنجا که پرخاش‌گری به بسیاری از افراد مذکر در انتخاب جفت کمک می‏کند، اصول انتخاب طبیعی در طول زمان به افزایش میزان پرخاش‌گری حداقل بین مردان کمک می‏کند. افزون بر این، زیست‏شناسان اجتماعی معتقدند به دلیل اینکه انسان در بستر انتخاب طبیعی تکامل می‏یابد، تمایلات نیرومند معطوف به رفتار پرخاش‌‌جویانه وی در این بستر قابل شناخت است. بنابراین، تمایلات مذکور بخشی از ماهیت وراثتی و زیستی وی به شمار می‏آیند‌ (بارون و بایرن، 1994).

در این دیدگاه، برخلاف رویکرد لورنز که به بقای فرد توجه داشت، به بقای ژنتیکی تاکید می‏شود. از آنجا که حداقل برخی از ژن‌های انسان می‏توانند از طریق تولید مثل موفقیت‏آمیز منتقل شوند، ژن‌های نهفته در رفتار که آسیب‏زا هستند در جریان تکامل و از طریق اختلاط و امتزاج ژنتیکی حذف می‏شوند (برم و کاسین، 1993).

ج)نظریه پالایش روانی

فروید و برخی از پیروان وی با طرح مفهوم پالایش روانی پرخاش‌گری مدعی شده‏اند که در بسیاری از موارد نیروی پرخاش‌‌گرانه در انسان به طریقی پالایش می‏شود. پالایش به مفهوم کاهش انگیزه پرخاش‌‌جویی است و از طریق ارتکاب کنش پرخاش‌‌جویانه یا مشاهده آن حاصل می‏شود (همان).

پیروان این دیدگاه بر این باورند که اگر انسان مجالی برای ابراز پرخاش‌‌گری نیابد، نیروی پرخاش‌‌جویانه انباشته شده و سرانجام به شکل خشونت مفرط یا بیماری روانی ظاهر می‏گردد. حداقل سه شیوه برای پالایش نیروی پرخاش‌‌گرایانه از طرف پیروان این تئوری پیشنهاد شده است‌: 1) صرف انرژی پرخاش‌‌گرایانه در فعّالیت‌های بدنی مانند بازی‌های ورزشی، دویدن، جست و خیز، مشت‏زنی و نظایر آن. 2)پرداختن به پرخاش‌‌گری خیالی و غیر مخرب. 3)اعمال پرخاش‌‌گری، مستقیم حمله به فرد یا موضوع ناکام‏کننده، آزار و اذیت، ناسزا گفتن، صدمه‏زدن، تخریب و دیگر رفتارهای معطوف به ویران‌گری‌ (ارونسون[7]، 1990).

د)دیدگاه‏های فیزیولوژیکی و بیولوژیکی

برخی از روان‏شناسان، روان‏شناسان اجتماعی و نیز پاره‏ای از رفتارشناسان تلاش کرده‏اند تا با استناد به عوامل فیزیولوژیکی و بیولوژیکی به ریشه‏یابی خشونت و پرخاش‌‌گری در رفتار انسان بپردازند. در این مورد، برخی از روان‏شناسان با تاکید بر پرخاش‌‌گرتر بودن مردان در مقایسه با زنان به تأثیر هورمون تستوسترون در مردان اشاره کرده‏اند. به زعم این پژوهش‌‌گران میزان بالای تستوسترون در خون به افزایش پرخاش‌‌گری در مردان می‏انجامد و برعکس، میزان پایین این ماده منجر به کاهش پرخاش‌‌گری می‏شود‌. گروه دیگری از روان‏شناسان و زیست‏شناسان با اشاره به ترکیب شیمیایی خون و تأثیر آن در پرخاش‌‌گری، اظهار داشته‏اند وجود برخی مواد مانند الکل و قند در خون بر پرخاش‌‌گری تأثیر می‏گذارند. به زعم این پژوهش‌‌‌‌گران، افزون بر بالا بودن میزان تستوسترون، پایین بودن میزان قند و بالا بودن میزان الکل در خون می‏تواند به افزایش کنش‌های پرخاش‌‌گرایانه منجر شود‌ (مایرز، 1994).

برخی دیگر از پژوهش‌‌‌‌گران به تأثیر نابهنجاری‌های کروموزومی در بروز پرخاش‌‌گری تاکید کرده‏اند. به باور آنان، برخی از مردان به جای ترکیب طبیعی یک کروموزوم‏ X و یک کروموزوم Y، دارای یک کروموزوم‏ X و دو کروموزوم‏ Y هستند و همین امر این قبیل مردان را به پرخاش‌‌گری بیشتر متمایل می‏سازد‌ (مک کیچی[8] و دیگران، 1976).

برخی دیگر از پژوهش‌‌‌‌گران نیز با چنین استنباطی و با استناد به عوامل ژنتیکی و وراثتی و نیز وجود برخی نیروهای عصبی در انسان، در جهت تبیین خشونت و پرخاش‌گری در رفتار انسان تلاش نموده‏اند (مایرز، 1994).

[1][1] Hjelle and Ziegler

[2] Myers

[3] Lorenz

[4] Baron and Byern

[5] Feldman

[6] Brehm and Kassin

[7] Errenson

[8] Mckeachie

مهارت برقراری روابط بین فردی موثر

مهارت برقراری روابط بین فردی موثر

بشر موجودی اجتماعی است. یکی از رسالت های مهم انسان در جهان، ایجاد، گسترش، تداوم بخشیدن و عمق بخشیدن به روابط بین فردی است. هیچ یک از توانمندی های بالقوه ی انسان رشد نمی کند مگر در بستر روابط بین فردی. هیچ انسانی از بدو تولد و بدون آموختن نمی تواند روابط بین فردی موثر برقرار کند؛ بلکه باید آن را بیاموزد. این آموختن مادام العمر است و تا زمانی که انسان زنده است ادامه دارد. تداوم حیات و اجتماع بشری منوط به افزایش کیفیت روابط بین فردی است.

تعریف روابط بین فردی

مهارت های روابط بین فردی به ما کمک می کند تا در تعامل با مردم رابطه ی مثبتی داشته باشیم. این مهارت ها می تواند به معنای توانایی ایجاد و حفظ روابط دوستانه با دیگران – که به نوبه ی خود می تواند در سلامتی روانی و اجتماعی ما نقش مهمی را بازی کند -، همچنین حفظ روابط خوب با اعضای خانواده که از منابع مهم حمایت اجتماعی هستند و نیز می تواند به معنی توانایی پایان دادن صحیح یک رابطه باشد (سازمان بهداشت جهانی، 1385). در این زمینه می توان حفظ روابط مطلوب صمیمانه و همراه با پذیرش مسئولیت با همسر و اعضای خانواده و دوستان را نقطه ی آغاز کسب این مهارت تلقی کرد. زیرا خانواده تکیه گاه و حامی انسان در همه ی موقعیت هاست (فرهنگی، 1378).

چهار حوزه ی مهارتی برقراری روابط بین فردی موثر 

برای برقراری روابط بین فردی موثر چهار حوزه ی مهارتی را باید فرا گرفت. این چهار عامل عبارتند از:

  1. اعتماد کردن به یکدیگر

اولین حوزه ی مهارتی، اعتماد متقابل بین طرفین است. اما جهت برقراری اعتماد در روابط بین فردی مولفه های زیر قابل توجه است:

  • خودگشایی[1]: تلاشی است که فرد انجام می دهد تا به دیگران بگوید که او چه کسی است. خودگشایی به دیگران در زمینه ی عقاید، نگرش ها، ارزش ها یا پیشینه ی فردی اطلاعاتی می دهد و چون به دیگران اطمینان می دهد که در احساسات یا ترس ها و تردید ها تنها نیستند، موجب کاهش اضطراب می شود (میلر و همکاران، 1385).
  • یقین حاصل کردن از اینکه رفتار فرد در مقابل فرد دیگر همواره یکنواهت و ثابت است.
  • نسبت به فرد مقابل متعهدانه رفتار کردن
  • نشان دادن گرمی و پذیرش نسبت به فرد دیگر
  • اجتناب از برخورد قضاوتی نسبت به فرد مقابل (فتحی، 1385).
  1. برقراری ارتباط روشن و عاری از ابهام

توانایی برقراری ارتباط روشن و عاری از ابهام هنگامی که رساندن پیام مطرح است، ضرورت بیشتری می یابد. یک نکته که باید در روابط بین فردی به آن توجه کرد، نوع استفاده از ضمایر در جمله بندی پیام است. وقتی فردی با جملاتی صحبت می کند که با « تو» شروع می شود، فرد مقابل را در شرایطی قرار می دهد که احساس کند باید از خود دفاع کند. اما وقتی جملات فرد با «من» شروع می شود، وی از احساسات و افکار خودش صحبت می کند و فرد مقابل ضرورتی برای دفاع از خود احساس نمی کند (رابینز، 2006؛ نقل از البرز، 1386).

  1. پذیرش و حمایت یکدیگر

بسیاری از تعارض ها و اختلاف های جوامع بشری از آن جا نشات می گیرد که افراد متفاوت دیدگاه های متفاوتی نسبت به یک موضوع دارند و جالب اینجاست که معمولاً در هر اختلافی هر یک از طرفین فکر می کنند که دیدگاه آنان درست است و حق با آن هاست. فرد باید یاد بگیرد که اختلاف نظر کاملاً طبیعی است و این مهارت را کسب کند که دیدگاه خود را تنها دیدگاه، یا بهترین دیدگاه نداند و توانایی دیدن این موضوع را از زاویه ی دید دیگران نیز داشته باشند (میلر و واکمن، 1385).

  1. حل تعارض ها و مشکلات موجود در روابط بین فردی، به شیوه ای سازنده

راهبرد های حل اختلاف در کودکی آموخته می شوند و بسیاری مواقع هنگامی که اختلافی پیش می آید، بطور خودکار به کار می افتند و در واقع گاهی انسان ها اطلاع چندانی در مورد راهبردهای حل اختلاف خود ندارند (فتحی، 1385). وقتی اختلافی پیش می آید، افراد دو موضوع و مساله اصلی را مد نظر قرار می دهند:

  1. رسیدن به اهداف شخصی
  2. حفظ ارتباط خوب با سایر افراد (سازمان بهداشت جهانی، 1385).

اینکه « اهداف[2] » و « روابط انسانی[3] »، هریک تا چه اندازه برای فرد اهمیت دارند، منجر به پنج سبک حل اختلاف می گردد (گراند[4]، 2003؛ نقل از البرز، 1386):

سبک کناره گیرانه[5]: در این سبک افراد هم از اهداف شخصی و هم از روابط خویش با دیگران می گذرند. از موضوعاتی که می توانند اختلاف برانگیز باشند و از افرادی که با آن ها اختلاف دارند پرهیز می کنند. به نظر آن ها سعی در حل اختلافات بین فردی کاری بیهوده است و دور شدن از اختلافات و تعارضات بین فردی آسان تر از روبرو شدن با این اختلافات است.

سبک زورگویانه[6]: اینگونه از افراد سعی می کنند که عقیده و نظر خود را در مورد شیوه ی حل اختلاف به فرد مقابل تحمیل کنند. اهداف این گونه افراد اهمیت خاصی دارد و رابط بین فردی برای آن ها بی اهمیت است. در پی آن هستند که به هر قیمتی شده به اهدافشان برسند و به نیازهای انسان های دیگر فکر نمی کنند. برایشان مهم نیست که دیگران آن ها را می پذیرند یا خیر. بر این باورند که در حل اختلاف یک طرف می بازد و طرف دیگر می برد؛ پس مهم اینست که خودشان برنده باشند. برنده شدن به آن ها حس غرور و پیروزی و باختن حس ضعف و بی کفایتی می دهد. سعی دارند، با اعمال قدرت، زورگویی و فشار بر دیگران غلبه کنند.

سبک توأم با نرمش: اینگونه افراد به روابط با دیگران اهمیت زیادی می دهند؛ درحالی که رسیدن به هدف را در درجه ی دوم اهمیت قرار می دهند. می خواهند که دوست داشتنی و محبوب باشند. باید از تعارض پرهیز کرد تا به این ترتیب هماهنگی و تعادل حفظ شود. به نظر آنان نمی توان در مورد اختلافات صحبت کرد، مگر اینکه به روابط بین فردی آسیب وارد شود. می ترسند که اگر تعارض ادامه یابد بالاخره یک نفر آسیب می بیند و رابطه خراب می شود. این افراد می گویند که من از خواسته و اهدافم می گذرم تا تو به خواسته ها و اهداف خود برسی و به این ترتیب تو مرا دوست خواهی داشت.

سبک مذاکره کننده[7]: افرادی که در حل تعارضات از این سبک استفاده می کنند، از یک سو نگران اهداف خود و از سوی دیگر نگران حفظ روابط بین فردی خود هستند. به همین دلیل به دنبال نوعی رضایت و توافق دوجانبه می گردند. آن ها از بخشی از اهداف خود می گذرند و دیگران را نیز وادار می کنند تا از بخشی از اهداف خود صرف نظر کنند. به دنبال راه حلی می گردند که هر دو طرف در آن سودی ببرند و حد میانه را می گیرند. آن ها از بخشی از اهداف و روابط خود می گذرند تا هردو طرف در این رابطه سودی ببرند.

سبک مقابله کننده[8]: اینگونه افراد هم برای اهداف و هم برای روابط بین فردی ارزش زیادی قائل هستند. اختلاف نظر یا تعارض، یک مساله یا مشکل است که باید حل شود و به دنبال راه حلی می گردند که هم خودشان و هم فرد مقابل به اهدافشان برسند. حل اختلاف روشی برای بهبود روابط و کاهش تنش بین فردی است. این افراد راضی نمی شوند مگر اینکه هم تنش و هم احساسات منفی هر دو طرف کاملاً حل و فصل شود (گراند، 2003؛ نقل از البرز، 1386).

[1] . Self-disclosure

[2] . Goals

[3] . Human relationship

[4] . Grand

[5] . Avoidance

[6] . Unreasonable

[7] . Negotiant

[8] . Confront

دلالت­های بالینی حضورذهن

دلالت­های بالینی حضورذهن

۲-۲۰-۱- افزایش زمان زندگی در لحظه

یکی از نشانه­های مراقبه­ی تخصصی توانایی تجربه­ی هیجانات منفی بدون ضرورت پرداختن به آن­هاست. این مهارت دلالت­های معناداری برای درمان اَشکال رایج آسیب­­های روان­شناختی، به ویژه اختلال­های خلقی و اضطرابی و اشکال شدید نشخوارهای فکری منفی دارد. آموزش حضورذهن مجموعه­ای از راهبردها را دربرمی­گیرد که به افراد کمک می­کند تا تمایلشان را برای نشخوار کاهش دهند (جین، شاپیرو، وانیک، روچ و میلز[1]، 2007). اگر همان­طور که فارب، سگال، مایبرگ، بین و کن [2]  (2007) توصیه کردند حضورذهن بتواند به افراد کمک کند تجربه­ی لحظه­ی حاضرشان را از حس دراز مدت داستان پردازی­شان جدا کنند، پس ممکن است این کار به افراد کمک ­کند به جای افکار منفی مربوط به تجربیات گذشته یا نگرانی­های آینده روی تجربه­ی جاری تمرکز کنند تبیین کند.

۲-۲۰-۲- افزایش عاطفه­ی مثبت

اگرچه بسیاری از انجام­دهندگان دراز مدت مراقبه، سطوح بالایی از آرامش و خرسندی را به عنوان نتیجه­ی تمرین مراقبه گزارش کرده­اند، سنجش عینی، امید به کمّی کردن ارتباط بین حضورذهن و عاطفه­ی مثبت را دشوار می­سازد. با این حال، برخی پژوهش­ها اشارات اندکی را نشان می­دهد که تمرین حضورذهن ممکن است به برانگیختن عاطفه­ی مثبت در مورد جمعیت­های بالینی کمک کند. ریچارد دیویدسن[3] و همکاران الگوهای EEG را در حالت استراحت در آزمودنی­های سالم، قبل و بعد از 8 هفته مداخله­ی MBSR با یک گروه کنترل (دیویدسن، کابات­زین، چاماچر، روسن­راز و مولر[4]، 2003) مقایسه کردند. دیویدسن قبلاٌ نشان داده بود که EEG بیمارانی که از افسردگی و اضطراب رنج می­برند در حالت استراحت در نیمکره­ی راست مغز افزایش نشان داده است، در حالی که آزمودنی­های سالم فعالیت بیشتری در نیمکره­ی چپ دارند. اگرچه این پژوهش در مقیاسی کوچک بود، نتایج نشان داد که الگوهای EEG  پس از هشت هفته تمرین و تداوم  MBSR به مدت سه ماه، می­تواند تغییر جهت الگوهای EEG به سمت چپ را در حالت استراحت نشان دهد. به صورت معنادارتری، تغییرات مشاهده شده با بهبود سیستم ایمنی همبستگی داشته است. به علاوه، پژوهش اخیر  EEG  با استفاده از MBSR روی یک گروه 22 نفره بیماران حاد خودکشی­گرا نشان داد که ممکن است عاطفه­ی مثبت وقتی به وسیله­ی افزایش فعالیت EEG اندازه­گیری شود به طور معناداری در شرایط MBSR به اندازه­ی درمان رایج باشد. این نشان می­دهد که موفقیت MBSR ممکن است تا حدی به افراد کمک کند تا الگوی ثابت هیجانی فعالیت مغزی را تداوم دهند (بارنهوفرو همکاران، 2007؛ به نقل از دیدونا، 2009.(

[1]. Jain, Shapiro, Swanick, Roesch & Mills

[2]. Farb, Segal, Mayberg, Beam & Mckeon

[3]. Davidson

[4]. Davidson, Kabat Zinn, Schumacher, Rosenkranz & Muller

تفاوت دیپلماسی عمومی و دیپلماسی رسانه ای

تفاوت دیپلماسی عمومی و دیپلماسی رسانه ای

آقای گیلبوا[1] اولین کسی است که تفاوت های دو مقوله دیپلماسی رسانه ای و دیپلماسی عمومی را به صورت اکادمیک و روشمند مشخص می کند. وی به ابهامات موجود در دیپلماسی رسانه ای و استفاده نادرست از آن توسط سیاستمداران اشاره می کند و معتقد است دیپلماسی رسانه ای در چند مورد با دیپلماسی عمومی تفاوت دارد.

2-6-1 محتوی : مورد اول تفاوت میان دیپلماسی عمومی و دیپلماسی رسانه ای در مقوله بافت و متن است. دیپلماسی رسانه ای مشخصا در بستر و شرایط مذاکره وحول محور مذاکره معنی پیدا می کند در حالی که دیپلماسی عمومی در تقابلات ایدیولوژیک و مناقشات نظری ظهور و بروز بیشتری دارد.

2-6-2 دوره زمانی: نقطه افتراقدیگر میان دیپلماسی رسانه ای و دیپلماسی عمومی دوره زمانی است. به این معنا که  دیپلماسی عمومی احتیاج به دوره طولانی مدت دارد و امکان بهره برداری کوتاه زمان از آن وجود ندارد در حالی که دیپلماسی رسانه ای ماهیتا احتیاج به زمانی طولانی ندارد و حتی یک مدت چند دقیقه ای برای به کارگیری آن کفایت می کند.

2-6-3 اهداف: از دیگر موارد اختلاف میان دیپلماسی رسانه ای و دیپلماسی عمومی، اهداف اند که ظرافت خاصی دارند. اهدافی که در دیپلماسی عمومی دنبال می شونداهدافی بنیادین وعمومی اند و بیشتر شامل مواردی چون ایجاد یک جریان فکری مبتنی برشالوده های نظری یا از بین بردن و تضعیف سازه های فکری می شوند. در این زمینه نیز دیپلماسی رسانه ای با دیپلماسی عمومی اختلاف مبنای دارد زیرا دیپلماسی رسانه ای هدف مشخص و معینی رادر یک بسته بندی محدود دنبال می کند.

2-6-4 روش ها: متدلوژی و روش های به کار گرفته شده در دیپلماسی عمومی از دیگر موارد اختلاف با دیپلماسی رسانه ای است. به عبارت روشن تر در دیپلماسی همومی ایجاد فضای دلخواه از طریق تبلیغات سیاسی انجام می گیرد.در حالی که در دیپلماسی رسانه ای قبل از هر مساله، حل اختلاف و جستجوی مسالمت آمیز راه حل و تلاش برای پرهیز از درگیری، وجهه همت سیاستمداران و دست اندرکاران قرار می گیرد.

2-6-5 ابزارها: در دیپلماسی عمومی هر وسیله ای از جمله تلویزیون، رادیو، سیستم های مخابراتی، فیبرنوری، انتشار کتاب و مجلات، سایت های اینترنتی و اعزام دانشجو و قبول بورس های تحصیلی، اعطای فرصت های مطالعاتی، تبادل تکنسین های فنی، آموزش های کوتاه مدت و دراز مدت همه وهمه در چارچوب دیپلماسی عمومی قابل توجیه و استفاده اند ولی در بحث دیپلماسی رسانه ای صرفا رسانه است که موضوعیت دارد و می تواند به عنوان ابزار رسیدن به هدف مورد استفاده قرر گیرد.

در دیپلماسی عمومی، افکار عمومی، مخاطبِ فعالیت های ما است اما در دیپلماسی رسانه ای منظور، فعالیت های دیپلماتیکی است که فرد رسانه ای انجام می دهد و لزوماً مخاطبین ما افکارعمومی یک جامعه نیستند. به عنوان مثال فیسبوک را دیپلماسی عمومی می دانم چون مخاطب آن افکار عمومی است.[2]

[1]گیلبوا ، ایتان ، ارتباطات جهانی و سیاست خارجی ، ترجمه حسام الدین آشنا ، دانشگاه امام صادق (ع)  1388

[2]فواد ایزدی ،عضو هیات علمی دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران ،مصاحبه با رسانه شفقنا ،تیر 1393،http://media.shafaqna.com

روابط اجتماعی و تغییرات در محیط اجتماعی

روابط اجتماعی و تغییرات در محیط اجتماعی

روابط اجتماعی به تمام دوران و تمام مکان ها تعلق دارد. اما هنوز، توسعه اجتماعی به میزان زیادی بر روابط بین فردی تأثیر می گذارد. ظهور جامعه صنعتی مدرن در قرن 19 و 20 ساختار اجتماعی را بشدت تغییر داد و محیط اجتماعی که مردم در آن زندگی می کردند عوض شد. مهمترین ابعاد این تغییر در زیر توضیح داده شده است(هورتولانوس وماشیلز،21:2006).نخستین توسعه ای که تأثیر عظیمی بر ساختار اجتماع گذاشت فرایند متمایز سازی است. یعنی افزایش تخصص افراد (تمایز میان وظایف) و سازمان ها و نهادها (تمایز نظام ها) است که با هداف تولید بیشتر و مهارت بالاتر انجام شد. وظایفی که قبلا در محیط خانه به انجام می رسید در اختیار متخصصانی قرار گرفت که به این حرفه روی آورده بودند. برای مثال مواردی چون تربیت و نگهداری کودکان، نگهداری افراد بیمار یا سالمند خانواده، تولید محصولات برای استفاده خانگی قبلا در خانواده و اکنون بصورت بزرگتری در مدارس بیمارستان ها و شرکت ها انجام می شد. (دورکیم،13:1983).

توسعه دوم که پیامدهای مهمی برای فرهنگ اجتماعی داشت فرایند عقلانی سازی بود که در آن باورهای مذهبی و افسانه ای از واقعیت جای خودرا به دانش عقلانی و عملی داد (وبر 1920). نقطه اغاز یک جامعه مدرن این است که هرچیزی بواسطه دانش تجربی و عملی و اقدامات عقلانی مدیریت شود. در سطح اعمال جمعی این بدان معناست که افکار و اعمال بیشتر به سمت هدفهای از پیش تعیین شده ای حرکت کند و مردم از مناسب ترین ابزار برای آن استفاده کنند. این امر منجر به شیوه ای از زندگی می شود که برنامه ریزی شده تر بوده و قوانین در آن بسیار مؤثرند(هورتولانوس وماشیلز،34:2006).

توسعه سوم که بسیار به متمایز سازی و عقلانی سازی جامع مرتبط است فرایند فردگرایی است. در جامعه مدرن مردم خود را از بندهای سنتی خانواده، فرقه و مذهب رها کرده اند. فردگرایی به معنای افزایش آزادی فردی انتخاب است، هویت جمعی که در یک شیوه زندگی مشترک بیان می شود جای خود را به تنوع شیوه- های زندگی داده است (بک 1986، گیدنز 1991، بک و بک گرنشایم 1994، 2002 و باومن 2001).

آخرین توسعه ای که پیامدهای بزرگی برای محیط اجتماعی داشته است فرایند جهانی سازی بوده است که در قرن بیستم به بزرگ شدن حیطه جامعه انجامیده است. اصطلاح جهانی سازی به توسعه روابط اجتماعی متعدد و وابستگی هایی اشاره دارد که بالاتر از سطح ملت-دولت قرار می‌گیرند و همراه با یکدیگر نظامی مدرن و جهانی را شکل می‌دهند (وان استینبرگن 1996:467). جهان تاکنون یک نظام اجتماعی بسیار بزرگی شده است که مردم در آن با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و به یکدیگر وابسته اند (کاستلز 1996، دوسوان 1996).